آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
143
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
سفير خواهم آمد ولى نيامد . پسر او كه جوان هجده سالهاى بود آمده از جانب پدر خود معذرت خواست و بعد از مكث كمى رفت . روز بعد سفير ما پيش پسر والى بهتوسط شيخ على بيك پيغام فرستاد كه مىخواهم به ديدن شما بيايم . والى بههيچوجه خوشش نيامد كه سفير اول به ديدن پسر او برود . بنابراين وقتى سفير ما پياده شد ما را به عمارت والى هدايت كردند و به تالار بسيار درازى كه با اثاث البيت قيمتى و قاليهاى سنگين و ظروف گرانبها مزين و آراسته بود و رقاصهاى زنانه و ساقىهاى در آنجا بودند ما را داخل كردند . والى در انتهاى اطاق چهار زانو مانند خياط نشسته بود . ولى صورت عبوس و با رشادت او معلوم مىكرد كه از اين صنف نيست . به قدر مويى از جاى خود حركت نكرد تا اينكه سفير بهجلو او رسيد . آنوقت از جاى خود برخواسته سفير را در آغوش گرفت . از براى ما شراب آوردند و زنها سقايت مىكردند و جشنى براى ما ترتيب دادند . بعد از دو ساعت اقامت در آنجا عزيمت كرديم . روز بعد كه 22 ماه مارس باشد به جشن عالى و باشكوهى مدعو شديم . ما را به تالار مهمانى داخل كردند . اين تالار عبارت بود از اطاق بزرگى كه از هرطرف باز بود و بيست ستون داشت و ديوارها و سقف با طلاى برجسته مطلا بود . و زمين را با قالىهاى قيمتى فرش كرده بودند . اين تالار مشرف بود به حياط بزرگ مربعى كه جميع متشخصين دور آن صف بسته ايستاده بودند و در حياط ديگر پانصد نفر از مردمان متعارفى جمع شده بودند . والى جميع اين اشخاص را براى نشان دادن عظمت خود دعوت كرده بود .